محمدرضا تقوی فرد: جلال در آن دنیا می گوید، این بهترین کاری بود که سیمین در حق من کرد!
سیمین مرگ جلال را بدترین کاری دانسته بود که جلال در حق او کرده بود و شاید اگر جلال امروز زنده بود همین جمله را درباره سیمین می گفت. اما الان و بعد از درگذشت بانو دانشور، جلال در آن دنیا می گوید، این بهترین کاری بود که سیمین در حق من کرد. شبکه ایران/حـــامد مظفــــری: سیمین دانشور نه فقط به واسطه سوابق ادبی درخشان خود نزد علاقمندان به ادبیات شهره بود بلکه به خاطر ازدواجش با جلال آل احمد که او هم یکی از تاثیرگذارترین چهره های ادبی قرن اخیر است، نیز به اندازه کافی در کانون توجهات قرار گرفت و کم نبودند بسیاری از منتقدان که افکار سیمین را متاثر از جلال بدانند.
درگذشت دانشور آن هم در حالی که حدود نُه دهه زیست کرده بود باعث شد که درباره وی با محمدرضا تقوی فرد روزنامه نگار و مدرس دانشگاه تهران گفتگویی مفصل داشته باشیم. دلیل انتخاب تقوی فرد هم علاقه فراوان وی به مشی ادبی جلال و اطلاعات کاملی است که وی از زندگی جلال و سیمین داشت. اطلاعاتی که یک بار او را تا سرحد ساخت یک مستند هم سوق داد اما به دلایلی که خودش در این گفتگو اشاره کرده ساخت این مستند هم محقق نشد.
سیمین دانشور زندگی جالبی داشت. او در ابتدای قرن چهاردهم خورشیدی یعنی سال ۱۳۰۰ متولد شد، اصالتا شیرازی بود، پدرش محمدعلی دانشور، پزشک و مادرش قمرالسلطنه حکمت مدیر هنرستان دخترانه هنرهای زیبای شیراز بود. این خانواده تحصیلکرده و فرهنگی و به خصوص اتصالی که مادر سیمین به هنر و ادبیات داشت سبب ساز آن گردید که سیمین هم زودتر از حد تصور به ادب و هنر علاقمند شود. سیمین از همان ابتدای تحصیلش با ادبیات انگلیسی آشنا بود و بعد از اینکه در امتحانات نهایی همان مقطع ، شاگرد اول سراسر کشور شد بعد هم به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رفت و رفته رفته مدارج ترقی را پیمود. ما می دانیم که بیشتر انسانها، علایق هنری خود را از والدین و به ویژه مادر به ارث می برند و سیمین هم که در دامن مادری هنرمند پرورش یافته بود، ضمن امتداد تحصیلات آکادمیک، با تسلطی که به زبان انگلیسی داشت شروع به مرور آثار ادبی بزرگان جهان کرد.
ببینید، سیمین علیرغم وضع مالی خوبی که داشت شخصیتی کاملا مستقل داشت و وقتی در بیست سالگی پدرش را از دست داد سعی کرد خودش کاری برای خویش پیدا کرده و برای همین در اداره تبلیغات خارجی و رادیو تهران مشغول شده و به دنبال آن نیز وارد روزنامه ایرانِ آن زمان شده و با نام مستعار «شیرازی بی نام» به نوشتن پرداخت. استعداد بالای سیمین باعث شد که نه تنها در مشاغلی که در پیش گرفته بود موفق شود بلکه زودتر از حد تصور یعنی در ۲۷ سالگی بتواند اولین مجموعه داستانش «آتش خاموش» را منتشر کند. این اولین مجموعه داستانی بود که از یک زن ایرانی به انتشار می رسید و شامل حدود۱۶ داستان کوتاه بود که برخی از آنها پیشتر در مجلاتی مانند «بانو» و «امید» و روزنامه «کیان» چاپ شده بودند.
بله، همین سال بود که جلال و سیمین در اتوبوسی که از اصفهان به سمت تهران می آمد با هم آشنا شدند. آشنایی این دو در بهار ۱۳۲۷رخ میدهد و یک سال بعد بانو دانشور درجه دکترایش را از دانشکده ادبیات می گیرد آن هم با ارائه رساله ای تحت عنوان «علم الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» که عنوان همین رساله هم توجه او به زیبایی شناسی را مشخص می کند. ایشان زیرنظر فاطمه سیاح کار بر رساله خویش را آغاز کرده و بعد از فوت خانم سیاح کار خویش را با استاد فروزانفر ادامه می دهند. به دنبال آن سیمین کارهایی از «برنارد شاو» و «چخوف» را ترجمه کرده و نهایتا در سال ۱۳۲۹ با جلال ازدواج می کند. آن هم ازدواجی با مختصاتی متفاوت؛ به هر حال پدر جلال آدمی کاملا مذهبی بود و خانواده سیمین متجدد، حتی روز عقدکنان این دو نفر، پدر جلال به قم می رود و تا ده سال پا به خانه جلال نمی گذارد!
جلال در حین بازگشت از اصفهان به تهران، عاشق شخصیت سیمین شد و شیفته اینکه این آدم چقدر خودش را قوی نشان می دهد. جلال فی الواقع دریافته بود که همسنگ خودش را پیدا کرده و در نهایت به این نتیجه رسیدند که بدون هم قادر به زندگی نیستند. می دانید بدترین کار زندگی جلال از نگاه سیمین چه بود؟ این بود که جلال زودتر از او درگذشته یعنی حتی بچه دار نشدن و درگیریهای سیاسی جلال هم این قدر به سیمین فشار نیاورده بود و سیمین مرگ جلال را بدترین کاری دانسته بود که جلال در حق او کرده بود و شاید اگر جلال امروز زنده بود همین جمله را درباره سیمین می گفت. اما الان و بعد از درگذشت بانو دانشور، جلال در آن دنیا می گوید، این بهترین کاری بود که سیمین در حق من کرد.
همین طور است. ارتباط جلال و سیمین تنها عاطفی نبود و آنها به لحاظ فکری هم کُفو بودند. اصلا بزرگترین زرنگی زندگی جلال این بود که توانست زوجی هم کفو خود پیدا کند. سیمین بعد از ازدواج با جلال علاوه بر تدریس به کار ترجمه هم مشغول بود تا سال ۱۳۴۸ که «سووشون» را منتشر کرد آن هم درست دو ماه قبل از مرگ جلال. جالب اینجاست که رمان معروف سیمین در همان سالی منتشر شد که به لحاظ هنری، حوزه های مختلف تقریبا جریانی موسوم به موج نو را تجربه می کردند به عنوان مثال در همین سال بود که در سینما آثاری مانند «گاو» و «قیصر» ساخته شدند.
پیشینه اش را باید در ادبیات شاه مخلوع در مصاحبه ای که همان سال با اوریانا فالاچی داشت، جستجو کرد. در این مصاحبه شاه با ادبیاتی قلدرمآبانه حرفهایی می زند که باعث تلنگری به قشر روشنفکر شده و همین امر سبب ساز خلق آثاری متفاوت می گردد. شاه در آن مصاحبه معترضان به سیستم حکومتی اش را یک مشت بی سروپا می خواند و همان جا جرقه ای می خورد و در همان فضا، آدمها سعی می کنند با جدیت در برابر این همه تکبر بایستند.
از ۱۳۴۸ به بعد که سیمین دانشور بدون جلال زندگی کرد علاوه بر امتداد فعالیتهای نوشتاری اش، بارها کوشید به زعم خودش از اغراق درباره شخصیت جلال جلوگیری کند.
بانو دانشور در این چهار دهه بعد از مرگ جلال تا توانست کوشید از تحریف زندگی جلال جلوگیری کند. به عنوان مثال در سال ۱۳۶۰ «غروب جلال» را منتشر کرده و در این کتاب بسیاری از حواشی که درباره مرگ جلال وجود داشته را تکذیب می کند. ایشان وظیفه خودشان می دانست که تا می تواند در برابر تحریفات بایستد و این مساله را به مخاطبان جلال القا کند که جلال کاملا خودش است. واقعا هم همین طور بود یعنی جلال، آدمی بود که شخصا به تحقیق درباره موضوعات مختلف می پرداخت و بعد از جستجوهای فراوان وقتی نظرش درباره یک قضیه تغییر می کرد ابایی نداشت از اینکه بگوید دیگر نظرات سابقم را قبول ندارم. جلال حتی ترسی از این نداشت که جریان روشنفکری ایران را نقد کند. به عنوان مثال او در کتاب«درخدمت و خیانت روشنفکران» خیلی صریح به دهخدا این خُرده را می گیرد که چرا به جای ادامه فعالیتهای سیاسی اش باید انزوا گزیده و به سراغ تالیف فرهنگ فارسی رود. همان طور که صادق هدایت را هم نقد می کند که اگر درگیر عشق ناکام به یک دختر فرانسوی نمی شد این طور نبود که تمام داستانهایش مملو شود از سیاه نمایی نسبت به زنان.
ایشان تا سال ۱۳۸۰ تقریبا همچنان در عرصه نوشتن فعال بود و آثاری مطرح مانند «جزیره سرگردانی»(۱۳۷۲) و «ساربان سرگردان»(۱۳۸۰) را خلق کرد و همچنین ترجمه هایی مانند«ماه عسل آفتابی»(۱۳۶۲) را ارائه داد. ضمن اینکه با همکاری «دکتر نای» کتابی با عنوان «شاهکارهای فرش ایرانی» را عرضه نمود.
من بارها و بارها این نامه ها را خوانده ام و اصلی ترین نکته ای هم که بعد از خواندن این نامه ها دستگیرم شده این است که اینها چقدر راحت برای هم می نوشته اند و سعی می کردند بدون حذف یا تعدیل، هر آنچه که دوست می دارند را بر کاغذ بیاورند. نوشته های این دو به مانند رقصیدن قلم بر کاغذ بوده و بدون هیچ حایلی با هم گفتمان می کرده اند. نوشته ها مملو هستند از واژه های پردرد اما به زیبایی نگارش شده اند. این نامه ها در زمانی ردوبدل می شدند که بانو دانشور برای تحصیل در رشته زیبایی شناسی به آمریکا رفته بود و این دو به عنوان آدمهایی فرهنگی از تنها امکان مکاتبه ارزان آن دوران یعنی نامه به بهترین شکل استفاده کرده و جلال بارها و بارها تاکید می کرد که لذت بخش ترین لحظات برایش زمانی است که نامه ای از محبوب سفرکرده اش به دستش می رسید تا فاصله میان ایران و آمریکا، فاصله ای بین شان ایجاد نکند…جلال در همین نامه ها به سیمین می گوید به دنبال نجات بشریت نیست بلکه به فکر نجات خودش است و این، می تواند مهمترین درس باشد برای روشنفکران ایرانی در تمامی دوران که به جای اینکه بالاتر از بقیه حرکت کنند خود را به عنوان جزیی از مردمان دیده و تلاش کنند با اصلاح خود، اسباب اصلاح جامعه را فراهم آورند.
در مرور زندگی سیمین هم به شما گفتم که سیمین برآمده از خانواده ای فرهنگی بود و حتی اولین مجموعه داستانش را هم پیش از ازدواج با جلال منتشر کرده بود. بسیاری از کارهای ترجمه ای و نویسندگی وی هم مربوط است به زمانی که هنوز با جلال آشنا نشده بود پس اینکه بگوییم قریحه ادبی سیمین به واسطه جلال پدید آمد، درست نیست. جلال و سیمین مکمل هم بودند و هر دو نفر به یک اندازه در ارتقای ادبی هم نقش داشتند. جلال یک آدم رک گوی روشنفکر بود با ذهن پژوهشگر توحیدی و سیمین هم در کنار مشی ادبی مستقل خود هیچ گاه مانع جلال نمی شد و سعی نمی کرد با مطرح کردن خواسته های زنانه خود، جلوی او را بگیرد. سیمین و جلال یک عضو واحد موثر بودند.
یکی از جلوه های صراحت و رک گویی جلال، کتاب «سنگی بر گوری» است که سیمین هم با انتشار زودهنگام آن توسط شمس آل احمد زیاد موافق نبود.
جلال در «سنگی بر گوری» با صراحت تمام دلیل بچه دار نشدن شان را که مربوط به خودِ او می شده بیان می کند یعنی به عنوان روشنفکر ابایی از این ندارد که بگوید این من بوده ام که باعث نداشتن فرزندم نه همسرم! درباره انتشار زودهنگام این کتاب و ناراحتی سیمین از آن هم باید بگویم این دردآورترین کتابی بود که جلال آن را نوشته و سیمین آن را خواند. سیمین بعد از مرگ جلال هم کوشید جلال، واقعی بماند و اجازه نداد با تحریفات بی اساس از زلالیت زندگی جلال کم شود.

خودم در مدتی که تاجیکستان بودم می دیدم که در رادیو و تلویزیون و یا در دانشگاه مرتب علاقمندان به ادبیات درباره سیمین از من پرسش می کردند و حتی اساتید دانشگاه ها از من می خواستند درباره «سووشون» صحبت کنم. همین جایگاه فرهنگی باعث شد که به فکر ساخت یک مستند درباره زندگی جلال و نقش سیمین در زندگی وی بیفتم اما متاسفانه این امکان پیش نیامد.
متاسفانه قضاوتهایی درباره جلال میشود که درست نیست. چندی قبل مستندی درباره جلال از شبکه دوم پخش شد که توسط پریسا عشقی تهیه و کارگردانی شده بود ولی متاسفانه در این مستند اطلاعاتی کاملا نادرست درباره جلال به مخاطب ارائه می شد.
به عنوان مثال تصاویری از مدرسه ای به نام «جلال آل احمد» واقع در میدان تختی خیابان فرشته را نشان میدادند که ادعا میشد جلال در این مدرسه مدیر بوده و براساس تجربیات کاری اش از این مدرسه کتاب «مدیر مدرسه» را نوشته است در حالی که واقعیت اینجاست آن مدرسه ای که جلال در آن کار می کرد «صفای اصفهانی» بود که در خیابان محمودیه خیابان الف واقع است. جالب اینجاست در حالی که دیوار مدرسه صفای اصفهانی در حال فروریختن است، مدرسه موسوم به جلال مرتبا بازسازی می شود. من می خواستم در مستندم بخشی از این تحریفاتی که درباره زندگی جلال وجود دارد را به تصویر بکشم اما متاسفانه برای ساخت این مستند، همکاری کافی با من صورت نگرفت.
بارها سعی کردم با سیمین دیدار کنم اما موفق نشدم. دخترخوانده ایشان از وی مراقبت می کرد و خودِ سیمین هم علاقه ای به دیدار نداشت. با این حال بعد از مرگ اخیر بانو سیمین این افسوس برایم ابدی شد که چرا سیمین در تهران از دنیا رفت اما نتوانستم با ایشان دیدار کنم. دوست داشتم ایشان را ببینم و بگویم نگران این نباش که فرزندی نداشتی چراکه بسیاری از ایرانیان چنان ارتباطی با آثار وی برقرار کرده اند که او را مانند مادر خود می دانند. جلال و سیمین فرزندانی را تربیت کردند که الفبای زندگی را از این زوج آموختند. جلال و سیمین به ما یاد دادند باید اجزای زندگی را درک کرد و آدمی اگر نتواند اجزای جامعه را درک کند و نفهمد خودش کیست نمی تواند جامعه را درک کند. جلال و سیمین موفق بودند چون توانستند در اقیانوس مردم شنا کنند یعنی نه تنها مردم را به خود جذب کردند بلکه به اشتباهات خود هم اعتراف کردند.
سیمین دانشوردرهشتم اردیبهشت سال ۱۳۰۰ در یک خانواده ی فرهیخته و تحصیل کرده در شیراز به دنیا آمد. پدرش محمد علی دانشور پزشک و مادرش قمرالسلطنه حکمت مدیر هنرستان دخترانه بود. هوش سرشار و علاقه ی دانشور به ادبیات از همان کودکی مشخص بود، او هر شعری را که یک بار می خواند از بر می شد با چنین هوش و حافظه ای دانشور در امتحانات نهایی دیپلم در کشور شاگرد اول شد . او در دانشگاه رشته ی ادبیات فارسی را برای ادامه ی تحصیل انتخاب کرده و از شیراز به تهران آمد .از سال ۱۳۲۰ دانشور با نام مستعار شیرازی بی نام برای رادیو تهران و روزنامه ایران مقالاتی می نوشت. دانشور به تشویق فاطمه سیاح و صادق هدایت اولین مجموعه ی داستانی خود را تحت عنوان “آتش خاموش” در سال ۱۳۲۷ منتشر کرد، این کتاب اولین مجموعه ی داستانی در ادبیات فارسی است که نویسنده ی آن یک زن بود.
در همین سال دانشور در اتوبوسی که از شیراز به تهران می رفت با جلال آل احمد نویسنده ی سرشناس آشنا شد و دو سال بعد با او ازدواج کرد . دانشور در سال ۱۳۲۸ دکترای ادبیات فارسی خود را از دانشگاه تهران می گیرد و در سال ۱۳۳۱ برای گرفتن فوق دکترای خود در رشته ی زیباشناسی به دانشگاه استنفورد آمریکا می رود و در آنجا به مدت یکسال تحصیل می کند، در این مدت او با چند نویسنده و نمایش نامه نویس آمریکایی آشنا شده و حتی خودش دو داستان به زبان انگلیسی می نویسد. دانشور بعد از بازگشت از آمریکا از سال ۱۳۳۸ به عنوان استاد رشته ی باستان شناسی و تاریخ هنر دانشگاه تهران مشغول به کار می شود.
در مدتی که دانشور در آمریکا بود ،آل احمد زمینی را در نزدیکی خانه ی نیمایوشیج خریداری می کند و با دست خودش خانه ای را در آن زمین می سازد. این زوج بایکدیگر دراین خانه تا زمان مرگ ناگهانی آل احمد زندگی می کنند ،بعد از آن هم دانشور تا اخرعمرش در آن به زندگی ادامه داد.
مهمترین اثر سیمین دانشور “سووشون” نام دارد که کمی پیش از مرگ آل احمد در سال ۱۳۴۸ منتشر شد، این کتاب تا به امروز به هفده زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است و یکی از پرفروش ترین رمان های معاصر ایران است. دانشور پس از مرگ آل احمد و بازنشستگی از دانشگاه تهران همچنان به نوشتن ادامه می دهد و حتی در سال ۱۳۸۶ بعد از یک دوره ی بیماری داستانی به نام “برو به شاه بگو” را می نگارد. سیمین دانشور سرانجام بر اثر کهولت سن در هجدهم اسفند سال ۱۳۹۰ درتهران چشم از جهان فرو بست.
